آدرس جدید این وبلاگ:
ملاحظات عملی ... نباید دلیلی برای خلط حقوق مدنی و آزادی سیاسی، یا یکی پنداشتن این حقوق که مقدمات و پیششرط حکومتهای متمدناند، با جوهر و ذات جمهوری آزاد باشد. زیرا آزادی سیاسی، بهطور عام و کلی، به معنای حق "مشارکت در حکومت است و جز آن معنایی ندارد."
"هانا آرنت"
چند صلات ظهر دیگر
خستهناک و اشکآلود
راه داریم
تا
جمعهی آرامش؟
بر شانههای کدام کوه گریه بریم؟
بر غربت کدام شب؟
فروغ جان!
گریه مکن.
دستهای تو اگر خشکیدند
بارانی سرختر در راه است
کویر خیابان را.
۲- بهدنبال رسانهای میگشتم که از برچسبهای غربی یا دستنشانده یا جاسوس یا... برکنار باشد. فراز زیر را از شبکهی انگلیسیزبان پرس تی وی متعلق به ایران نقل میکنم. تصاویر اما به میل خودم از منابع مختلف گرفته شد:
Later in the day, some 8,000 troops marched through one of the areas in Xinjiang's capital seeking to prevent further violence...The protests, which saw 156 people killed and more than 1,100 others injured, were sparked over the last month deaths of Uighur factory workers during a brawl in southern China
source : press tv
ادامه مطلب
پرسش: اگر سرنوشتی وجود دارد که از پیش نگاشته شده دیگر کنش الف یا ب برای ما چه تفاوت دارد؟ و اگر چنین سرنوشتی در کار نیست چگونه میتوان در برابر قدرتمندان و ستمگران از نیروهای ماورایی کمک خواست؟ عدهای از مردم در برابر قدرتهای برتر همواره به اتوریتههای متافیزیکی و کهنالگوهای آیینی چنگ میزنند، و در همان حال کنش خود را واجد حیثیتی اخلاقی میپندارند. در حالی که اگر چنین قدرتی در کار باشد اساسا فاقد «اختیار» خواهد بود. زیرا:
امر مطلق از آن جهت که مطلق است نمیتواند چیزی را اختیار کند، زیرا اختیار همواره نشان از قصد به سوی چیزی دارد که فاعل فاقد آن است. و این فقدان نشان از نقص دارد و نقص هم در مطلق راه ندارد.
بنابراین تنها یک راه برای توجیه میماند وآن هم اینکه بگوییم «مطلق» مسیر تاریخ را از پیش مقدر کرده است، در این صورت باید پرسید دیگر سخن از اخلاق و مسؤلیت فردی چه جایگاهی دارد؟
------------------------
پ.ن: پاسخی که به نظرم میرسد را در یادداشتی دیگر مطرح خواهم ساخت.
حال همه ما خوب است،
اما تو باور مکن.
شکی ندارم که دولت فعلی فاقد استانداردهای کارآمدی لازم برای اداره کشور است ـ و این فرض از قضا در روزهای گذشته و از جمله مناظرههای تلویزیونی متقنتر هم شده است ـ از اینرو میباید تلاش کرد در این انتخابات، دولتی دیگر بر سرکار بیاید. به سخن دیگر، مخاطبانِ این یادداشت افرادی هستند که از دولت نهم ناراضی بوده اما هنوز کاندیدای جایگزینشان را نیافتهاند. (دربارهی تحریم هم همانطور که بارها نوشتهاند و گفتهاند باید بگویم که تحریم در شرایط فعلی یک گزینه نیست و در یک کلام بهسود احمدینژاد تمام خواهد شد.) بیآنکه بخواهم نظرِ خود را بر کسی تحمیل کنم دلایلم را برای رأی دادن به میرحسین موسوی با خوانندگان درمیان میگذارم.
1- کشور، در موقعیتِ کنونی ـ بیش و پیش از هر چیز ـ به یک دولتِ توسعهگرای معتدل نیازمند است، دولتی که بتواند فارغ از جنجالها و کارشکنیهای معمولْ اجرای قانون اساسی را سرلوحه کارِ خویش قرار دهد و توانِ خود را مصروف بازسازی و احیای بوروکراسی تنبل و افسردهی حالِ حاضر کرده و اولین اولویتش را ایجاد آرامش و امنیت در حوزهی داخلی و خارجی بشناسد. چنین آرامشی البته در سایهی نگاهِ توسعهگرا به ساختارهای کشور اتفاق میافتد. بهنظر میرسد که میرحسین موسوی بهترین شخص برای تشکیل چنین دولتی است؛ چرا که او فردی است معتدل و میانهرو. با توجه به موازین و سخنانِ وی در دو دههی گذشته و در زمانی که پستهای حساس اجرایی برعهدهاش بوده میتوان گفت که او قادر است بهترین تعامل را با احزاب و گروههای مختلف سیاسی کشور برقرار کند (به طیفِ حامیان او توجه کنید، هیچیک از کاندیداها دارای چنین حمایتِ حزبی و گروهی قویای نیستند، کروبی اگر چه تیمی قوی دارد اما احزاب حامی او بسیار معدودند، و رضایی هم اگر چه از دولتِ ائتلافِ ملی سخن گفته اما عملا جامعهی حزبی از او حمایت نکرده است). نکتهی دیگر این که خطِ قرمز میرحسین موسوی قانون اساسی است و همینکه او فعلا از یکسو از اصلاح قانون اساسی سخنی بهمیان نیاورده و از سویدیگر قانونگریزی را مقدمهی دیکتاتوی دانسته میتواند مدعای فوق را تصریح کند. (فراموش نباید کرد که مهمترین انتقادِ موسوی به احمدینژاد نقضِ آشکار، سازمان یافته و آگاهانهی قانون اساسی است.) بنابراین در شرایط فعلی و با توجه به تجربهی ما از دولت خاتمی آشکار است که ایران به فرصتی برای تنفس و کاهش التهابات سیاسیـاجتماعی نیازمند است از سوی دیگر تجربهی دولت احمدینژاد بیم ظهورِ یک دولت پوپولیستیِ راستِ اسلامی را زنده کرده است، دولتی که میتواند با تکیه بر درآمد نفتْ ریشهی دموکراسیخواهی را در ایران برای مدتهای مدید خشک کرده و با رفتارهای بحرانسازش زمینهی بحرانهای پردامنهی داخلی و خارجی مثل جنگ، تحریم و جنگ داخلی را تقویت کند.
2- اکنون که سخن از توسعهگرایی بهمیان آمد بیانِ وجهِ ممیزهی دیدگاههای موسوی با هاشمی رفسنجانی و مهدی کروبی در اینزمینه میتواند بسی روشنگر باشد. هرچند دولتِ هاشمی رفسنجانی هم یک دولتِ توسعهگرا بود اما تکیهی اصلی وی بر توسعهی اقتصادی و کوچکسازی دولت قرار داشت (که بخشی از کارگزارن سازندگی نیز ادامهی همان راه هستند و دیدگاههای اقتصادی کروبی هم که عمدتا توسط کرباسچی و نجفی تدوین شده به همانسو میل دارد)، در حالی که میرحسین موسوی خواستار کوچکسازی دولت به هر قیمتی نبوده (انتقاداتِ او به روندِ غیرعادلانهی خصوصیسازی در سالهای گذشته نیز ناظر به همین بحث است) و در واقع دغدغهی اصلیاش دموکراتیزه کردن دولت است؛ تأکید او بر نهادسازی (بهویژه در مناظره با محسن رضایی) نشانگر همین امر است. از طرف دیگر شخصیت فرهنگی میرحسین موسوی ـ که بر عام و خاص پوشیده نیست ـ فرقِ فارقی میان او و هاشمی ایجاد میکند، تفاوتی که میتواند در تعامل او با هنرمندان، روشنفکران و دیگر فرهنگیان جامعه که بخش مهمی از طبقهی مرجع را تشکیل میدهند نقش تعیینکننده داشته باشد.
موسوی و کروبی نیز از جهات مختلفی متفاوتند، بیشتر تمرکز تبلیغاتی کروبی در این دوره بر تیم مشاوران اوست، که از آن میان برخی را نیز ـ مثل کدیور و کرباسچی ـ از بلندپایگانِ دولتِ احتمالی آیندهاش معرفی کرده است. یک پرسشی اساسی وجود دارد مبنی بر اینکه تعامل کروبی با مجلس شورای اسلامی ـ و دیگر نهادهای نظام ـ چگونه خواهد بود؟ بهنظر میرسد تیم مشاوران کروبی ـ در صورت بر سر کار آمدن ـ با چالشها و تنشهای اساسی در برابر مجلس مواجه خواهند شد. در حالی که میتوان با متعادلسازی بعضی شعارها و انتصابهای دولتی از حساسیتهای ویژهای که در مجلس حول افرادی مثلِ کرباسچی، نجفی، الویری، مهاجرانی، جمیله کدیور و ... وجود دارد کاست.
3- دیگر اینکه تنها کاندیدایی که صراحتا، بهروشنی و مؤکد بر لزوم بازگشت اخلاق و امید به جامعه توجه کرده، میرحسین موسوی است. اگر چه که من با ملکیان موافق نیستم که امالمسائل ما در ایران امروز مسئلهی اخلاق است، اما با وی همنظرم که با اعتمادسازیِ مجدد باید در کمکردنِ فاصلهی ایجاد شده بین دولت و ملت کوشید. و بدون احیای اخلاق در جامعه چنین شرایطی بهوجود نخواهد آمد. سیاستهای موسوی در فرهنگستان هنر که به تصریح هنرمندان همواره تساهلآمیز و مداراجویانه بوده است از یکسو و سلامتِ اخلاقی وی در زیست سیاسیـاجتماعیاش در سالهای گذشته از دیگرسو مدعای مرا تأیید خواهد کرد (کما اینکه اگر احمدینژاد و تیمش مدرکی مبنی بر بیاخلاقی یا قانونگریزیِ او داشتند در همان مناظرهی بهقول خودشان تاریخی بهجای تأکید بر ارتباط موسوی و خاندان هاشمی و ناطقنوری و... شخصِ او را متهم میکردند و بهقولِ موسوی تابهحال جنجالِ مطبوعاتشان گوشِ آسمان را کر کرده بود).
4- اما این نیازِ امروز جوانان ایران به امید، اخلاق و اعتماد در سایهی این فرض میسر خواهد بود که هر دولتی که بر سر کار میآید راهی برای ایجاد چنین فضایی در همین شرایط سیاسی و در همین چارچوبِ ساختاری نظام بجوید. مسئله این است که اگرچه کفِ مطالبات بسیاری از روشنفکران و فعالین سیاسی ـ مثل بابک احمدی و تحکیم وحدت ـ کروبی است اما آیا پروژههای او عملی هم هست؟ گویا کروبی و حامیان او در پاسخْ امیدوار به نوعی ریشسفیدی و عملگرایی خاص هستند که احتمالا دراینباره راهگشا خواهد بود؛ اما در عوض میرحسین موسوی صراحتا از دادنِ وعدههای آنچنانی به بسیاری از گروهها و فعالین ـ مثل زیدآبادی و دوستانش ـ رویبرتافت و همین امر هم ایشان را به سوی کروبی متمایل کرد؛ اما واقعیت این است که موسوی نخواسته و نمیخواهد اتفاقی که برای خاتمی افتاد دوباره تکرار شود. در دورهی خاتمی افرادی مثل عباس عبدی با بیمهری و بدون درنظر گرفتنِ شرایط واقعی و بالفعل اجتماع ایران پروژهی عبور از خاتمی را مطرح کردند و عملا او را بر سر دوراهی قرار دادند، آنها خواستار عملِ قاطع خاتمی در واکنش به بیاخلاقیها و کارشکنیها بودند در حالی که خاتمی به امنیت ملی میاندیشید. آنها متوجه نبودند که حتی استعفای خاتمی نیز عملا تنها زندگی روزمرهی مردم را با مخاطره روبهرو کرده و باعثِ آنچنان فضای امنیتیای میشد که بیمِ کودتا نیز میرفت و در چنین شرایطی چه تضمینی وجود داشت که بعد از صرفِ هزینههای بسیار یک حکومتِ اسلامی بهجای جمهوری اسلامی بر سر کار نیاید؟ اتفاقی که بهنظر میرسد کمی بعد آثارش در بدنهی اصلی قدرت حاکم بهچشم میخورد. تا آنجا که کروبی در مناظرهاش با احمدینژاد صراحتا از جریانی ضدِ خط امام سخن به میان آورد که به حلقهی افرادی مثل مصباح یزدی متصل میشود.
5- اما دربارهی مقایسهی محسن رضایی و میرحسین موسوی باید بگویم که اولا رضایی قدرتِ رأیآوری لازم برای شکست احمدینژاد را ندارد (امری که درموردِ کروبی هم صدق میکند) و ثانیا اینکه او فردی است با غلبهی نگاهِ اقتصادی و در مقایسه با موسوی در حوزهی فرهنگ سخنی برای گفتن ندارد. رضایی در حوزهی حقوق بشر و فرهنگ چه گفته است؟ نگاه رضایی به فرهنگ را با شعار «دولتِ فرهنگی و فرهنگِ غیردولتی»ِ موسوی مقایسه کنید. ثالثا محسن رضایی نظامی است و من بهطور کل با دخالتِ نظامیان در حکومت مخالفم. رابعا طرح محسن رضایی در حوزهی اقتصاد (فدرالیزم اقتصادی) چشمگیر است و من شخصا موافق آن هستم اما با توجه به عدمِ حمایتِ احزاب از رضایی واقعا مجلس پتانسیل تصویب چنین طرحهایی را دارد؟ (توجه کنید که در همین مجلس اصولگرا که بخشی زیادی از آن را دوستانِ «رایحه خوش خدمت»ی در اختیار دارند طرحهای اقتصادی احمدینژاد که ضریب ریسک کمتری هم نسبت به طرح رضایی دارند تصویب نشد.).
بنابرآنچه گفته شد بهترین کاندیدا در میان این چهار نفر موسوی است. از این گذشته با موجی که حامیانِ او در ایران به راه انداختهاند تنها و تنها اوست که میتواند در نبردِ قدرت با احمدینژاد روزنههای امید را بر ما بگشاید. نبردی که در صورت شکست در آن بیمِ گسترشِ تمامیتخواهی، قانونشکنی و انحصارطلبی و بحرانهای بسیار گستردهی داخلی و خارجی روزافزون خواهد بود.
فلسفه و زیستِ فردی
«یادداشتی درباب زندگی به مثابهی گوهر فلسفه»
«آنکس که نميخواهد بيانديشد، ناگزیر بد ميانديشد.»[1]
انسان بسته به تاريخ، جامعه، طبقه، باورها و هزار بندِ ديگر همواره محدود زيسته و درک این نکته برای شناخت او ضروری است. با این حال مرزهایی که در زندگی تجربه میکنیم همگی از یک جنس نیستند، از بعضی میتوان گذر کرد و از بعضی دیگر نه. فلاسفه ـ بیش و کم ـ به این محدودیتها اندیشیدهاند. اما بیش از همه آن حدودی ایشان را دلمشغول داشته که همواره باقی بوده و به زندگی گره خورده است. و اگر چه که مردمان از اندیشه به مرزهای وجودیِ خویش اندیشناک بودهاند و هستند اما فیلسوف را رسالتی است که میخواهدش از اندیشه سرباز نزند؛ چرا که انسان یعنی پرسش.
ادامه مطلب
سرشت مردمِ ناتوان همواره چنان است كه در راهِ خود گم ميشوند و سرانجام خستگيشان ميپرسد: «چرا ميبايد راهي در پيش گرفت؟ همهچيز يكسان است!»
چنين موعظهاي در گوش ايشان خوشآيند است: «هيچچيز را ارجي نيست! تو نبايد بخواهي!» اما اين موعظه به بندگيست.
برادران، زرتشت، چون بادي تازه و توفنده بر همهي خستگانِ راه فرا ميرسد و بسي بينيها را به عطسه مياندازد! دمِ آزادام نيز از خلالِ ديوارها به درونِ زندانها و جانهايِ زنداني ميوَزد!
خواستن آزاديبخش است؛ زيرا خواستن همانا آفريدن است: من چنين ميآموزانم! و شما جز برايِ آفريدن نميبايد بياموزيد!
و نخست، آموختن را از من آموزيد، خوب آموختن را! آن را كه گوشي هست، بشنود!))
نيچه، چنينگفت زرتشت.
"گمان نمیکنم هیچیک از ملتهای روی زمین مثل ایران برای دلالی صلاحیت داشته باشند."
ـ ارنست اورسل در سفرنامهی اورسل:
"حرفهی دلالی، حرفهای ساده و پر سود، بسیار بابِ طبع ایرانیها است، چون ضمن اشتغال به آن میتوانند به هرگونه زرنگی، حیله، حقه و فوت و فنهایی که در ضمیر اغلبشان نهفته است، دست زنند... . اصولا هر ایرانی از صدر تا ذیل، در حیطهی عمل خود بالفطره دلال بوده، یا هست، یا خواهد بود: وزیر در مزایدهی یک ایالت، کارمند برای گرفتن یک پست، و... سودی که از این رهگذر عاید می شود، به مداخل معروف است. حتی خود شاه نیز به چنین عواید مختصر بیتوجه نیست، در برابر پیشکشی از تقصیر مجرمین میگذرد و یا القاب پرآب و تابی به عالیجنابان اعطا میکند."
در کرانههای ملال و حسرت
مردی است با چشمانی فرو رفته در تاریکی ایام و
محو ِ سالها ناامیدی
تو را انتظار میکشد.
وقتی که رسیدی، سه بار کلون مردانهی در را به قلبِ زمان بکوب؛
چون صدایی نبود
منتظر نمان،
حتما دیر شده است.
ما هرگز در غم فرديت از دستدادهمان نبودهايم، زيرا آن چيز كه هرگز بهدست نيامده از دست نخواهد شد. فرديت براي ما مجموعهاي است از تصاوير و واژهها، حسرتها، فضاهاي نداشته، عقدههاي فرو خفته و تجلي هزار كمبود ديگر.
تنفس در اين فضاي تاريخي ـ اجتماعي تا جايي كه در بستر ديروز ِ سنتي، يكدست و هماهنگ پيش ميرفت براي كسي مشكل ساز نبود، اما از روزي كه اولين تجليات زندگي مدرن مفاهيمِ مستحكمِ سنتي ما را كمكم به چالش كشيد انگار كه ككي به آستين روشنفكران انداخته باشند شور و ولولهاي چنان درگرفت كه كممايهترينشان را نيز سوداي مدرنيته در سر فتاد. تلاشها شروع شد و تاريخِ پر فراز و نشيبِ ايرانيِ معاصر به شكل قصهاي تلخ جلوهگر شد؛ و اين عطشِ طلب تا آنجا اوج گرفت كه بسياري از ما به ناگاه دچار اين توهم شدند كه حالا بعد از اين همه مدرن شدن با عوارضي كه عنقريب بر سرمان آوار خواهد شد چه كنيم؟ مدرنيته براي ايرانيان يعني ضعف اعتقادات ديني، بهانهي استعمار، گسستن بنيان خانواده، مرگ خدا، چپ كمونيسم و راست ليبرال؛ مدرنيته براي ايراني يعني فساد و فحشاء، يعني ابتذال.
بنابراين ايرانيِ مدرن نشده دنبال درمانِ نابسامانيهاي اين چالش نو بود، و عليالنهايه راهحلها در سه بخش قابل تفكيك مينمود:
ـ پافشاري بر ارزشهاي سنتي. (ملي يا مذهبي)
ـ آويختن به پستمدرنيزم
ـ تقابل گزينشي با فرهنگ و تكنولوژي غرب
كه البته هيچكدام هم جواب نداد. حفظ يكپارچه سنت ممكن نبود زيرا نيازهاي نو راهحلهاي نو ميطلبيدند. برخورد گزينشي هم در قدّ و قواره ما نبود چرا كه مدرنيته با آن هيبت فلسفي ـ تاريخياش حتي نميگذاشت درست ببينيمش چه رسد كه دخل و تصرفش كنيم؛ گرايش به پستمدرنيزم هم در واقع بيشتر به يك جهش اعتقادي ـ سليقهاي شبيه بود تا پيگيري منطقي جرياني از تفكرات. و در نهايت تنها چيزي كه براي بسياري از ما ماند حسرتِ و نوستالژي چيزي بود كه هرگز به دستش نياورديم (البته بر فرض كه اصلا به دستآمدني باشد.): انسانِ مدرن!
فرديت هم كه از محصولات مدرنيته بود طبيعتا شامل همين ملاحظات ميشد. و اينگونه بود كه تصويري كج و معوج و گهگاه باژگونه در ذهن ما بهجا گذاشت و نتيجهاش آن شد كه شد! براي مايي كه همچنان تكاليف بر حقوق ارجحاند، براي مايي كه همچنان مشروعيت از جانب خداوند تفويض ميشود، براي مايي كه انديشههاي فلسفي سبقهاي نهچندان مطبوع دارند، براي مايي كه با اومانيسم، نگاه طبيعي/مادي به جهان، نسبيت معرفتي ـ فرهنگي ـ اخلاقي غريبهايم فردبودگي چيزي بيش از حسرت نميتواند باشد.! براي ما فرديت يك روياست، يك توهم، يك خاطره از روزهايي كه هرگز نداشتهايم! براي ما فرديت يك ... است.!
-----------------------
يك توضيح:
ممكن است بعضي دوستان نوشتههايي را تكراري بيابند. علت آن است كه بعضي يادداشتهايي را كه عمدتا در وبلاگ قبليام يا وبلاگها و سايتهاي ديگر پيش از اين منتشر شده به دلايل شخصي و نيز دسترسي ِ خوانندگان تازه اين قلم بازنشر ميكنم.
زندگي سرشار است از رنج و ملالتهايي كه آدمي را به نااميدي، ترس و وسوسه دچار ميكند. رنجهايي كه ريشه در گذشتهي ما دارند، رنجهايي كه باعث ميشوند از خود بپرسيم چرا اينگونه شد؟ و با اين حال، بيشترِ ما نميدانيم دقيقا در كدامين روز بود كه زندگيمان با تلخي هميشگي وقايعي كه ناخودآگاه در ميان آنها قرار گرفتيم گره خورد، وقايعي شوم كه براي آنها كه به سرنوشت باور دارند نشان از حكمتي الهي دارد، باوري كه شايد زندگي را قابل تحملتر كند، اما بهدست آوردنش كار راحتي نيست، آن هم در زمانهاي كه همگي در شك، منفعتطلبي و لذتگرايي بهسر ميبريم، روزگارِ مصرف بيحد و حصر و اشتهاي انساني ما كه گويا سيري ندارد.
خُب كه چي؟ حالا اگر ما بدونيم كه چه بلايي داره سرمون ميياد فايدهاش چيه؟ بعضي ميگن هيچي، اما يه عده ديگه معتقدن آگاهي رنج بشر و تسكين ميده؛ پاسخ درست و اما كي ميدونه؟
راستش دلم نميخواست اين يادداشت و اينقدر مشوش شروع كنم، اما قضيه به اين سادگيها هم نيست، من ديگه خيلي وقته كه كنترلي روي كارهام ندارم، انگار همين ديروز بود كه ناگهان حس كردم زندگيم شروع به تغيير كرده. در واقع امروز كه اتفاقات اين سالها رو مرور ميكنم حسِ عجيبي بِهم ميده، از يهطرف به زمين و زمان نفرين ميفرستم و از طرف ديگه از خودم ميپرسم اگه اين حوادث پيش نيامده بود آيا امروز جاي بهتري ايستاده بودم؟ و در اين ميان مسئله غمانگيز اينه كه زندگي تحت هيچ شرايطي تضميني واسه اينكه ما احساس خوشبختي كنيم نميده. اصلا كي ميدونه فرمول اثبات شدهي خوشبختي چيه؟
درواقع هيچكس.
«براي صنم تقريبا همه چيز از دست رفته بود، انگار كه تمام آرزوهايش را طوفاني غُران يكجا بلعيده و براي او تنها ردي از زندگي باقي گذاشته بود. و درحالي كه احساسي خفه داشت با خود ميانديشيد كه بهترين واژه براي بيان وضعيتي كه ساكنش بود چيست.»
كاغذ و مچاله كردم، آخه اصلا قرار نبود صنم وارد يادداشت بشه، و اين هميشه برام آزاردهنده و ناگزيره كه از ورود شخصيتهاي مجهولالهويهاي كه معلوم نيست به كجاي ناخودآگاه سنجاق شدهاند جلوگيري كنم. البته خودمم خوب ميدونم كه من فقط يك نويسندهي دست چندم هستم، چيزي كه اينروزها شبهنويسنده ناميده ميشه؛ يك متوسط! شروع ميكنم به صاف و صوف كردن كاغذ مچالهها، اين عادت هميشگيِ منه، پس از كلي كَلكَل كردن با نوشته دست آخر همون چركنويسهايي رو كه روونه ناكجا كرده بودم دوبارهخوني ميكنم و از وسطشون چيزكي براي دلخوشكنك در ميآرم تا حداقل به خودم ثابت كرده باشم كه هنوز هم ميتونم از ميون آشغالا چند خطي دست و پا كنم.
درك اينكه چرا تو اين باتلاق گير كردم البته چندان هم مشكل نيست، بخوام يا نخوام هميشه فكرم اينه كه از اول هم دنبال نوشتن رفتن انتخاب درستي نبود، اون هم براي مني كه هيچوقت از ميون متوسطها بالاتر نرفتم و آخرش هم نفهميدم الهام هنري يعني چي؟ در واقع تنها چيزي كه نويسندگي به من داد نوعي تشويش و تنهايي تمام نشدنيه، يه نيمكت تو عالم خيال كه اينورش شازده كوچولو نشسته اونورش بكت. نميدونم، شايدم در پس اين همه سال، حاصل زندگي من همينه، زنداني كه با دستهاي خودم ساختم و حالا برام تبديل به تبعيدگاهي امن شده. هنر هميشه مثل تيغي دولب عمل ميكنه، همانطور كه ممكنه زندگي تو رو معنا بده، براي پارهپاره كردن روانت نيز از چيزي دريغ نداره.
تلفن زنگ خورد، كيميا بود. ساده، كوتاه و خيلي جدي حرف ميزد، انگار تصميم خودش و گرفته؛ به نظر ميياد راه برگشتي نيست اگرچه ديگه چندان فرقي هم نميكنه، ميدونستم مدتهاست كه ريسمان اين رابطه پوسيده و بوي كهنگي ميده، و زيرورو كردن خاطرات هم گر چه گاهي سرعت فروپاشي يك رابطهرو كم ميكنه اما اينبار ديگه از پس تقدير محتومي كه با گوشت و خون خودم لمسش ميكنم برنميياد. داد و بيداد كردن و تندتند سيگار گيراندن و توضيح خواستن هم كه كيمياي من، چرا اينقدر بيمنطق و احساساتي رفتار ميكني؟ چرا اصلا مجال حرف زدن نميدي و همهاش سعي ميكني بهنحوي از من فرار كني؟ و چرا و چرا ... اصلا فايده نداره. پُكِ محكمي ميزنم و شروع ميكنم به نطق كردن كه تو چرا اينقدر عوض شدي؟ هيچ شده توي اين سه هفته يه سر به من بزني يا يك بار مثه آدم دركم كني؟ بعدِ اين همه سال براي تو اصلا اهميتي نداره كه چه بلايي داره سر من ميياد؟ اصلا به دَرَك هركاري ميخواي بكني بكن. اما ديگه غر نزن، نكنه فكر كردي بودن يا نبودنت اهمتي داره؟ ديگه نه!
علو... علو... علووووو!!!
كيميا قطع كرده بود. گوشي و ول كردم سرجاش و يله شدم روي راحتيِ رنگ و رورفتهاي كه هميشهي خدا عينِ يه تابوت افتاده گوشهي اتاق. سيگار ديگهاي آتيش كردم و غرق شدم توي افكار بي سر و تَهي كه هيچوقت هم به هيچ نتيجهي خاصي منجر نميشد. در واقع اصلا فكري در كار نبود، بلكه فقط يه مشت تصاوير و احساسات و رو پشت هم رديف ميكردم و انگار يه شناگرِ ناشي، جفتپا شيرجه ميرفتم ميونشون، مثلِ كارگرداني كه بين صدها فريم فيلمبرداري شده، گيج و منگ بهدنبال نظمِ خاصي ميگرده و درنهايت از فرطِ خستگي پاي ميزِ تدوين خوابش ميبره.
ساعت از يازده هم گذشته، بازم سرم درد ميكنه، لعنتي نميتونم بخوابم، ديگه تحمل هيچي و ندارم، از همه بدتر اين نور لعنتي كه ول شده رو صورتم اعصابم و سگي كرده، ميرم پنجره رو با پردهاي بپوشونم اما فايدهاي نداره، با يه دستمال خيس سرم و ميبندم و آرزو ميكنم بتونم كپم و بذارم، شايد هميشه اين بهترين راهه، وقتي نميتوني موانع و از سر راهت برداري، خودت و از سرِ راه موانع بردار.
آروم ميخزم تو تخت و نَمنَمك شروع ميكنم به سير تو خيالات، فكر كيميا دست از سرم برنميداره، آخه اين همه روز، اين همه ساعت، اين همه لحظه چطور در عرضِ سه ماه تونست دود شه و بره هوا؟ آدما چرا اينقدر نچسب و بيمعني شدن، چرا هيچكس يه لحظه با خودش فكر نميكنه زندگي ما در حال پوكيدنه، و اين وسط دستوپا زدنه تمومنشدني ما هم فايدهاي نداره؟ ديگه هيچي نميتونه جلوي اين ويروني و پوچيِ زندگي و بگيره، در واقع وقتي بيواهمه چشمات و بدوزي تو چشم اين روزگار فكر ميكني چي نصيبت ميشه؟ واقعيتش اينه كه هيچي، جز يه مشت لاشهي بدبو از گذشتت، به نظر من كه زندگي گُنگه، آخه كي و ديدي كه تا حالا بگه زندگي با من حرف زد، يا نشونهاي به من تقديم كرد كه فلاني اين راهته، اين چاهته؟ ... اگه خوب نگاه كني اصلا قضيه اينجوريام نيست كه به نظر ميرسه. همهچي بيخ گوشِ تاريخ همين بغل عين باد اتفاق افتاد، تو كسري از ثانيه جايي كه هيچجا بود، يه انفجار رخ داد و عالَمِ ما هولوپي زاده شد، هيچكسم نميدونه چرا. بحرانِ معنا يعني همين، نه اينكه پاشي كت و شلوار ششصدهزارتومنيت و بپوشي، پيس پيس كِنزو هم بزني بهخودت و ولو شي تو كافيشاپها. حالا هي ژست بگير و شعرِ پستمدرن پس بنداز و يهبند دَم بگير كه هيچكي هيچي بارش نيست.
سيم تلفن و ميكشم، ميرم زير پتو و سعي ميكنم به چيزي فكر نكنم، اما، اما، اما... دلم از اين ميسوزه كه واژهها اينقدر لوث شدن، و هرچي هم كه زور بزني آخرش نميتوني باور كني اين چند جملهاي كه گفتي منظور يا حس تو بوده، بارها شده ميشيني و سعي ميكني سرراست و واضح با طرف مقابل ارتباط برقرار كني و نمنم روزنههاي اميدي هم ديده ميشه اما دستِ آخر يهو يارو با يه تأييد و تكذيبِ نابهجا به راحتي همهچي و ضايع ميكنه و خيلي راحت به نشونهي اينكه ببخشيد من كلا داشتم الكي سر تكون ميدادم و حتي يه كلام از حرفاتم نفهميدم نيشخندِ زنندهي وقيحي ميزنه و اون مردمكهاي مرددِ سياه و تو كاسهي گودرفتهي چشمش پيچ و تاب ميده، يعني هيچي به هيچي. تو و يارو نشستين خودتون و انداختين تو هچل و هي سنگ بارِ خودتون ميكنين كه چي؟ من ميخواهم درك كنم و درك بشم. اصلا گيره قضيه تو خودِ اين كلمهي دركه، درك يعني چي؟ يعني چي كه من تو رو فهميدم؟ وقتي همهي ما نق ميزنيم كه ديگرون حس واقعي آدم و نميفهمن يعني همين ديگه، يعني اين يه اپيدميه و همهي ما بهنحوي دچارش هستيم. يهتجربهي اصيل از تنهايي همهي ما، تجربهاي كه از قضا مثهِ هر چيزه تراژيكِ ديگهاي تو وجود بشر روزبهروز بيمعناتر ميشه؛ آخرش هم مثه همهي چيزاي ديگهاي كه جديجدي گاهي مارو قلقلك ميدن تا به روزمرگيمون شك كنيم، باهاش كنار مييايم، حالا هركي با شيوهي خودش.
واسه من كه ديگه قضيه قطعي شده، تو دنياي ما تلاش براي پيدا كردن دوست يعني كارِ بيهوده، يه عالمه زور بزني كه آخرش تبديل بشي به ظرفي كه آدماي ديگه خودشونو توي تو تكثير كنن؟ ابلهانه است. با همهي اين احوال من هنوز هم نميتونم با اين مرام آدما كنار بيام. حسِ خيل بدي بهم ميده، فكر كن كه توي يه كپسول دربسته گير كرده باشي، آويزون ميموني تو خودت، اونوقت هي ميشيني خيره ميشي به در و ديواره روانِ رنجورت و دنبال دريچهاي ميگردي كه هيچوقت وجود نداشته. دريچهاي كه در بهترين حالت هم فقط دلت و خوش ميكنه و چند صباحي نيمچهنوري و روونهي خونَت. بر فرض هم كه نقاشِ خيلي ماهري باشي، بالاخره ميدوني كه قلممو و يهجايي بايد كشيد، و اينجا همون ديواريه كه هر كدوم از ما رو زندونيِ ذهنمون ميكنه؛ حالا هي دست و پا بزن كه دريچهي واقعيتري بكشي... حقيقتش اينه كه واقعيترين نقاشي هم فقط يه نقاشيه همين.
جانم در آغوشت به پرواز مينشيند اين همه آرزو را، اما در عسرت اين روزگار، طعمِ گسي پيدا كرده زيستن.
كارِ ما اين شده:
درد را در شعلهي كمرنگِ عمر خاكستر كنيم و تولدي ديگر را در انتظار بمانیم.

سرزمین گوجههای سبز (یا قلب حیوانی) نام رمانی است از خانم هرتا مولر. وی در سال 1953 در رومانی چشم به جهان گشود. مخالفتش با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو، باعث شد تا او را از ادامهی کار معلمی بازدارند. او قبل از آنکه در سال 1987، از کشورش به آلمان مهاجرت کند، بارها از طرف دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد. منتقد نیویورک تایمز ریویو درباره کتاب او میگوید: هرتا مولر در کمال فصاحت و با زبانی شاعرانه به تشریح زشتیهای روحی و مادی زندگی در یک رژیم توتالیتر پرداخته است.
پشت جلد کتاب آمده است: این کتاب، سرگذشت گروهی دانشجوست که هر یک در اوج رژیم خفقانآور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکتزدهی خویش را به امید زندگی و آیندهای بهتر ترک میگویند و به شهر میآیند؛ اما آمال و آرزوهای حال و آیندهشان در شهری بر باد میرود که مصیبتبارتر از ولایتشان، تحت سیطرهی دیکتاتوری خونآشام به خود میپیچد.
در ادامه بخشهایی از متن کتاب را گزیده و نقل کردهام، امیدوارم کششی باشد برای خواندن تمام داستان.
***
... زمانی، چه سرِ کار و چه بیکار، فقط در چشمِ افراد دور و برمان ناموفق به حساب میآمدیم؛ اما اینک در چشمِ خودمان نیز ناکام و شکستخورده محسوب میشدیم. هر چند به فهرست انواع عذر و بهانهها چشم انداختیم و خود را محق دانستیم، اما باز احساس رضایت نمیکردیم. ما در همشکستگانی بودیم، مریض شایعهسازی دربارهِ مرگ قریبالوقوعِ دیکتاتور، و ملول از کشته شدن کسانی که قصد فرار داشتند. ما بیش از پیش دلمشغول فرار بودیم. بدون آنکه به آن بیندیشیم.
ناکامی برای ما، مثل نفس کشیدن، طبیعی مینمود. سهم ما از آن همتراز سهمی بود که از اعتماد به یکدیگر نصیبمان میشد. و بعد هر کدام از ما به آرامی چیز خاصی برای خودمان به آن میافزودیم: اندکی قصور شخصی، به عنوان فعالیت جنبی.
ما هر یک، به جز هیجانات غرورآمیز و دردناک تصور خبیثانهیی هم از خودمان داشتیم.
هر یک از ما در این فکر بود که چگونه می تواند با اقدام به خودکشی دوستانش را ترک گوید. هر کدام بدون آنکه حرفی بر زبان جاری سازیم، دیگران را مقصر میدانستیم و تنها دلیل هم تحمل نکردن وضع موجود بود. از این رو، مبدل به آدمهای خودخواهی شدیم و برای تفهیم این حقیقت که به جای مردن هنوز زنده هستیم، به سلاحِ سکوت متوسل میشدیم.
تنها صبر و تحمل، باعث نجاتمان میشد. هرگز از آن دوری نگزیدیم. اگر گاهی به هم میپریدیم، اندکی بعد، مثل فنر به حالتِ اول باز میگشتیم.
***
... ما نشسته بودیم و خیره به عکسها مینگریستیم. من عکس پدربزرگ را برداشتم. از نزدیک، به عکس دخترک نگاه کردم و بعد به بغچهی سفید مادربزرگ.
ما هنوز میگوییم: «آرایشگر من، ناخنگیر من»، اما کسانی هستند که دیگر هرگز دگمهای گم نخواهند کرد. پاهایم به علت نشستن خواب رفته بود.
ادگار گفت: «وقتی لب فرو میبندیم و سخنی نمیگوییم، غیرقابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم، از خود دلقکی میسازیم.»
-------------------------------------------------------------------
مشخصات کتاب: سرزمین گوجههای سبز، هرتا مولر، ترجمه غلامحسین میرزاصالح. نشر مازیار ۱۳۸۰
در نبودنت دیوارهای روزمرگی ناگزیر میشود
غریبی میکنم با عالَم،
گرم است حضور تو، مثل امید به چیزهای بهتر.
به سادگی همین تکهپارههای دزدیده از کتابهای خوبِ دیگران
بیهیچ استعارهای که ما را به جایی در تاریخ گره بزند،
تنها به خاطر همین لحظهها که دلتنگت میشوم،
سخنی بگو.
(۲)
تو حق داشتی؛
من هم از پرتگاههای سیاسی میترسم
از باختن و تلف شدن.
با این همه اما،
مگر تو همیشه نمیگفتی: بیآرزو آدمی میمیرد
؟
(۳)
ـ صداش خیلی قشنگه. خودت ساختیش؟
ـ آره. با همین دستام، با همین انگشتها؛ چشمام و گذاشتم رو این تار.
ـ به نظرت این قطعه چه رنگی میشه باهاش؟
ـ رنگ دیروز، رنگِ خونه، مثل نگاه بچههای وطن تلخ.
(۴)
ـ خواب دیدم مست کردیم و زدیم به صف آسیابها، اما تو این وسط بیامون گریه میکردی. من بیخیال شدم. راهم و کج کردم طرف مِیخونه، این دفعه دلِ آسمون ترکید و شُر شُری راه انداخت که دیدن داشت. میونِ خوردن یهو حالیم شد که این بازی و کی میگردونه. اینجوری بود که بعد سیسال هنوز دربهدرِ پیدا کردن ناخدای اون آسیاب بزرگم. تازه اینا همش مقدمه بود بذار برم سر تعبیرش ...
ـ هیشششش!
(۵)
بچه باشی، جوون یا تو چلچلی توفیری نداره. آخرشم پادشاه لخته و ما جماعتم داد میزنیم، بابا ایول چی پوشیدی پادشاه ...
به قولی همواره از اون بالا کفتر مییایه.
(۶)
ششمی روز استراحته. دنیا رو ساختی و حالا لم میدی یک گوشه و میگی آخیششش!
همین؟ مشتی آخه این رسمشه؟ بابا "وضع دنیات که همش نارنجیه..."
"عضو برجسته شورای مركزی جامعه روحانیت مبارز از شورای نگهبان خواست تنها صلاحیت سه نفر از کاندیداهای ریاست جمهوری را تأیید کند! به گزارش پايگاه اطلاع رساني جامعه روحانيت، محسن دعاگو تصریح کرد: شورای نگهبان اگر بیش از سه نفر تایید كرد، من معتقدم حتما خطا كرده است و خطای سیاسی این كار بسیار خطرناك است و آن سه نفر هم باید افرادی باشند كه از نظر توانایی به رهبر نزدیك باشند و رده ی دوم به حساب بیایند و بین خود این افراد هم فاصله بسیار كم باید باشد یعنی اینكه شورای نگهبان و مردم مطمئن باشند كه هركدام به عنوان رئیس جمهور انتخاب شدند، كشور به خوبی اداره می شود.
وی که با پایگاه اطلاع رسانی جامعه روحانیت گفت و گو می کرد ، خاطر نشان کرد:مقام اول دركشور رهبر است و مقام دوم رئیس جمهور، پس رئیس جمهور باید فاصله ی اندكی با رهبر داشته باشد. افرادی كه صدها سال با رهبری فاصله دارند به درد ریاست جمهوری نمی خورند و شورای نگهبان نباید تاییدشان كند. رجل سیاسی و دینی كه در قانون اساسی تعریف شده حد و مرزش آدمهای معمولی نیستند، آدمهایی كه مثل آنها در كشور هزاران نفر وجود دارد به درد ریاست جمهوری نمی خورند.
دعاگو درباره نقش شورای نگهبان ، این گونه ابراز عقیده کرد:در كشور ما احزاب سیاسی در این حد از توانایی نیستند كه بتوانند نامزد با تجربه وتوانایی با كابینه ای توانمند كه بتوانند كشور را اداره كنند را انتخاب بكنند. چون احزاب قوی در كشورمان وجود ندارد.این مسئولیت را باید شورای محترم نگهبان به عهده بگیرد. اما اگر فرضاً ده نفر معرفی شود، شورای نگهبان میداند كه از این ده نفر یك نفر بیشتر صالح نیست ولی این كنار زدن به افكار عمومی مردم واگذار میشود، بعد گروههای سیاسی برای اینكه آدمهای ناتوان را از رده خارج كنند، فعال می شوند."
-----------------------------------------------------
پینوشت: من نمیدونم اصلاحطلبان چی میگن این وسط...
سیمای زنی در میان جمع
به سیمای زنی در میان جمع میماند
و دروغِ سرخ رنگی که آماسیده بر لبانش
خود آیا چیزی ورای آرزوی تکثیر در شمار همهی انسانهاست؟
------------------------------------------
پینوشت:
۱-«سیمای زنی در میان جمع» نام مهمترین اثر هاینریش بل است.
۲- علیرضا حسینی پیش از اینها در مجموعه شعر «شکست روایت» گفته بود: ... اما/ هوای شبی بارانی/ به هوای شبی بارانی میماند/ و سرخی اناری سوخته/ به سرخی اناری سوخته..
۲- فلسفه خواندن به فارسی مضحک است. یک سرگرمی بیسرانجامِ کسالتبار. هرکس باید فکر خود باشد.
۳- فلسفه خواندن با تکیه بر اساتید از قبلی هم مضحکتر است. یک وقت تلف کردنِ واهی.
۴- اگر دنبالِ پولی، در فلسفه هم هست، اتفاقا فراوان. تنها باید بیاموزی چگونه واکسینه بیاندیشی، یا افکار دیگران را واکسینه کنی.
۵- از زیاد حرف زدن به شدت بپرهیز، آفت فلسفه است و بذر هرزرفتنِ عمرت. آرام باشی همهچیز کمکم رخ مینماید. (منظورم اینه که یاد بگیر گوش بدی، به کتابها مخصوصا.)
۶- این چرت و پرتهایی که گفتم محصول چند سالی ولگردی در هوای فیلسوفکانِ ایرانی است. خوشت نمیآید جور دیگری رفتار کن، به من چه؟ در ضمن زین پس فراوان از این گزینگویهها افاضه خواهیم کرد. چشم دشمنان کور!
۲- وسوسهی یک ... (سانسور میشود)
۳- پاساژ علاءالدین میان مشتی شارلاتانِ... (سانسور میشود.)
۴- کتابفروشی مولا آقای محترمِ ریاکاری... (سانسور میشود.)
۵- سر کلاس استاد با محبتِ دروغگو ... (سانسور میشود.)
۶- تئاتر شهر به تماشای اجرایی خیابانی... (سانسور میشود.)
۷- در مترو سیل دستان که روانه میشود به... (سانسور میشود.)
۸- معشوقهی متوهمی که... (سانسور میشود.)
۹- در کنار یک دوست که بیمباها دروغ میگوید و... (سانسور میشود.)
۱۰- دکه روزنامهفروشی هر روز تُنُکتر... (سانسور میشود.)
۱۱- در خستگی تمام پای تلویزیونی مینشینی که... (سانسور میشود.)
۱۲- سلام میکند و... (سانسور میشود.)
۱۳- خداحافظ میگوید و... (سانسور میشود.)
۱۴- فکر میکند و... (سانسور میشود.)
۱۵- غذا میخورد و... (سانسور میشود.)
۱۶- فیلم میسازد یا میبیند اما... (سانسور میشود.)
۱۷- کتاب مینویسد و میخواند اما (سانسور میشود.)
۱۸- موسیقی میشنود و میسازد اما (سانسور میشود.)
۱۹- بدتر از همه، عشق میورزد اما (سانسور میشود.)
۲۰- سانسور شد.
...............................................................................................
پینوشت: پر کن قدح باده که معلومم نیست/ کین دم که فرو برم برآرم یا نه
هزار درود بر خیام.
سخن از مردن نیست؛ دردی که میبریم از چگونه مردن است.
مرگ در یک لحظه با گلولهای به سر
یا با ویروسی به جان از بدو تولد؟
مرگ در غزه
یا در آفریقا
مرگی آهسته و مطمئن در خیابانهای وطن
با دستهای گلِ کاغذی برای فروش
یا مردن به بستری رنگین در فاحشهخانههای خلیج
مردن برای درآوردن کودکی از آتش
یا مردن از فرط مصرف و نشئگی؟
مرگ در حوالی پیری، مثل کسینجر با لبخندی کشدار و وقیح از فتح نوبل صلح
یا مرگ در بیستسالگی به خاطر تیغ کشیدن بر بیداد؟
مردن در راه دفاع از وطن
یا مرگ برای مخالفت با مائو؟
مرگ در زندانهای ساواک
یا تیرباران شدن در یک شبِ تابستانی گرم برای اینکه افکارت را دوست نمیدارند؟
مردن در شبهای گرم گرانادا
یا سر به دار انالحق گفتن؟
مردن در حمام برای ارضای حماقت اعلیحضرت
یا دق کردن از به مغاک رفتن مشروطه؟
خود را ترکاندن در متروی لندن
یا مرگ به سبک اسفندیار با چشمانِ مغموم و لبانِ خشکیده؟
مرگ در آغوش رستمِ پدر
یا مردن به سبکِ کودکانِ غزه؟
مرگ برای آزادی وطن
یا سرخرو و سر به زمینافکنده
در سایهسارِ مرگ دیگری زیستن؟
مردن در اتوبوسی که تو را نه به شکل یک غاصب بلکه در قوارهی کودکی ناآگاه به مدرسه میبرد؟
یا مرگ در حالی که مردان سیاست در سنگرهای دنجشان نشستهاند و تو را تنها با مقداری اعتقاد و اندکی سنگ روانهی کارزارِ تانکها و تقدیر میکنند؟؟
مردن از شدت فقر و از فرط عرفان در خیابانهای دهلی
یا مرگ در راه انتقام از آنکه تو را چنین فقیر میخواهد؟
مرگ در خیابانهای سرخِ انقلاب
در راه آرمان
یا مردن به روزی بارانی در کاخ کوچک تابستانیات کنار دریا؟
مرگی شبیه مولانا
یا مردن به قامت مردی همچون چهگوارا؟
مردن برای رهایی خود
مردن برای حبس دیگری
خودسوزی برای اعتراض به مرگ برادران در تبت
یا مردن به شیوهی ساموراییها
مرگ در تریلری به سبک مایکل جکسن
در رقص با مردگان با تکانشی ابلهانه و بامزه
یا مرگی آرام و دردبار
به سبکِ کودکان غزه؟
مرگ با جامهای مخصوص، به قامت پیر قوم، با وجههای تمامعیار و مقدس
یا مردن درست مثل یک سوسکِ حقیر کوچک در حمام؟
مرگ به شکل عروسانِ خودسوزی
یا مردن به پای چوبهی دار از برای غیرتی بودن؟
مردن برای هیچ
یا مردن برای همهچیز
کدام بهتر است؟
مرگی حماسی به گاهِ رزم، نیکنام و با دلی شرزه
یا مردنی خاموش در طوفانِ سردی از شعارهای سیاسی
به سبک کودکانِ غزه؟
هنوز هم کافی نیست؟ تا کی باید ادامه داد؟ تا کجا؟ تا چندمین پله باید رفت برای از پا افتادن و یقین آوردن که چیزی آن بالاها نیست؟
پشت این پنجره چیزی هست آیا؟
اگر فلسفه نتواند شناخت ما را توجیه کند، چه مشکلی پیش خواهد آمد؟
عمر ما را
جانکاه و بیقرار
به جویدن نشسته است،
ـ برادران ـ
روزگارانِ در ملال زیستن.
نابهکار و خیانتپیشه
به رنگ طبل در خیابانها
به قامت ریا در نگاهِ نوبالغانِ قدبرافراشتهای که بوی ترش تنآزردگی میدهند.
به شکل تکرار بیانتهایی از واژههای در گلو خفته.
آه ...
برادران میبینید؟
ـ نه! نترسید ـ
این چشمانِ گودافتادهی تاریک که بوی مرگ میدهد
میوهی هژده قرن بیخوابی
در طلبِ انتقام کشیدن از آسیابهای بادی نابهکار است.
دردا از خونی که در ملالِ روزگار بر آسمان فشاندیم
از مادرانی که در نمناکیِ وحشتافزای مردانشان
قطرهقطره به عزلت چکیدند
و شگفتا!
از سرودی که مرگ و تشنگی را نجوا میکرد
به رنگِ لالایی
در معصومیتِ غمبارِ کودکانی
که ما بودیم.
نوشتن نوعی مرورِ درونیات است. همانطور که میلان کوندرا گفته شخصیتهای یک نوشته امکانهای مختلفی از نویسنده هستند که در واقعیت محقق نشدهاند. از اینرو نظر دادن پیرامون نوشتههای نسبتا شخصی دیگران، نهتنها امری فارغدلانه و غیرمسؤلانه مینماید، بلکه حتی میتواند موجب داوریهایی دو چندان بیاعتبار باشد. اما به هر حال و با وجود در نظر گرفتن چنین خطراتی، در این یادداشت نوشتههای نسبتا شخصی یک دوست را به مثابهی آثاری مستقل از نویسندهشان برخواهم رسید، باشد که مفید افتد.
ادامه مطلب
آیا کودکی که در خانوادهای فقیر میزید، از آموزش، تغذیه، تربیت، رفاه، سرپرستان مسؤلیتپذیر، سلامت روانی و جسمانی و در نهایت "امنیت" محروم است، تنها به این دلیل که بر این زمین بالیده دیگر لایق توجه و اشکهای من و تو نیست؟ چطور است که برای دیگرانی که فقط از طریق تصاویر و شعارها میشناسیاشان بیتابِ جان دادنی اما همین کودکی که امشب در این سرما جای خوابیدن ندارد را فراموش میکنی؟ همین کودکی که دعا میکنی فردا سر چهار راه نهایستاده باشد تا تو مجبور نباشی ۲۰۰ تومن برای راحتی وجدانت هبه کنی.
مظلوم فقط کسی نیست که که با گلوله و بمب بمیرد.
کسی که جلوی چشمش را نمیبیند، چطور درد مردم آن سوی کوهها چنین بیتابش میکند؟
شوخی نکن!
تو نگران جنگ و کودک و مظلومانِ عالم نیستی...
تو فقط نگرانِ
تله... وی...زی...یو...نی
تلویزیون.
-----------------------
پینوشت: اخیرا به تلویزیون "رسانه" هم میگویند. یعنی چیزی که میرساند یک چیز دیگر را. چه چیز را؟ الله اعلم!

وقتی که تنهایی، یا وقتی که احساس تنهایی میکنی، یا حتی وقتی که میترسی از اینکه در آینده تنها بشی، یا ...
وقتی که بارون مییاد، یا وقتی که دلت بارون میخواد، یا حتی وقتی که با خودت میگی میترسم از روزی که دیگه بارون نیاد، یا...
وقتی که دلت براش تنگ شده، وقتی که سرشار میشی از نبودنش و اسیر میشی تو دلِ شب، میونِ خاطرهها، وقتی که میترسی از اینکه دیگه دوست نداشته باشه، یا...
وقتی که دلت میخواد مهاجرت کنی، وقتی که حس میکنی اینجا دیگه جای تو نیست، وقتی که با وقاحت تمام "توی بازیشون راهت نمیدن"، یا وقتی که میترسی داد بزنی سرشون و بگی: "بیزارم از همتون" یا...
وقتی دنیا کوچیکتر از اونه که بیرون از اتاقت چیز تازهای داشته باشه واست، وقتی وطنت خشک و عبوس در حال پوسیدن از درونه، وقتی که خانهات خانه نیست و آقای پروفسور میگه که تو "بیخانمانی"، وقتی میترسی که بیخیال شهر بشی، یا...
وقتی عارفها نگران کسی نیستند، وقتی پروین اعتصامی میان بازیهای سیاسی به یک اسطورهی بیخطر تبدیل میشه، وقتی جلال ترسناک میشه و هدایت طنازترین آدمی که میشناسی، یا وقتی که کمکم میترسی از آدمای دیروز، از استادهای دانشگاه، وقتی میترسی از این همه خون، یا...
یا...
به این فکر کن که همیشه همینجوری بوده و احتمالا هم خواهد بود.
اونوقت با خودت میگی: آهای مردم کلا...

تعریف حکومت استبدادی (جباری) از نظر افلاطون:
"پیشوای تودهی مردم که از جامعهی دموکرات سر برآورده است، در نخستین روزهای فرمانروایی با همه مهربانی میکند و اطمینان میدهد که هرگز استبداد پیشه نخواهد کرد و امور کشور را بهسامان خواهد رساند. ولی همین که با دشمنان داخلی آشتی کرد یا انان را از میان برداشت نخستین کارش این است که سبب میشود میان کشور او و کشوری بیگانه جنگ درگیرد تا اولا مردم احساس کنند که به پیشوایی او نیازمندند و در ثانی مردم در زیر بارِ مالیاتهای سنگین جز تأمین معاش روزانه اندیشهای در سر نپرورانند و از جانب آنان خطری متوجه او نشود. پیشوا مبدل به فرمانروای مستبد میشود و از همهی کسانی که شجاع یا بصیر یا توانگرند، میترسد و همهی خردهگیران و منتقدان را نابود میکند. در نتیجه مردمان کینهی او را بهدل میگیرند و هر چه این وضع بیشتر ادامه یابد پیشوا به نگهبانان بیشتری احتیاج پیدا میکند و نگهبانانِ خود را از میانِ اوباش کشور خود یا کشورهای بیگانه برمیگزیند. تودهی مردم دستاویز قانونی برای از میان برداشتن فرمانروای مستبد ندارند: آزادی مطلق دموکراسی بهاسارت مطلق تودهی مردم میانجامد."
این دقیقا همان نقطه ضعفی است که بعدها در عصر جدید، جان استوارت میل در کتابِ دربارهی آزادی آن را واکاوی کرده است و راهکارهای جلوگیری از این استبداد اکثریت را نشان داده. در این زمینه یکی از آخرین کتابهایی که نوشته شده "الویت لیبرالیسم بر دموکراسی" اثر فرید زکریا است که آن هم خواندنیهای فراوان دارد.
برای مطالعهی بیشتر درباره نظر افلاطون درباره این نوع حکومت ر.ک:
۱- مجموعه آثار افلاطون بندهای ۵۶۲ تا ۵۶۷
۲- "افلاطون" نوشتهی کارل بورمان، ترجمهی محمد حسن لطفی بخش نظریهی سیاسی افلاطون.
چه غمی بر گردهی آن کس است که نمیخواهد چشمانش ببندد، که نمیخواهد بفریبد خود را، که نمیخواهد ...
سبزنایِ امید در هوای دیگری اما شاید جوانه کند،در یک شب برفی به گمانم. جایی میانِ دیروز و امروزها، خاطرهها و تشویشها، جایی درست همین اطراف. نزدیک لحظات زودگذری که اگر چه سرشار، پربار، با طراوت، نشاطانگیز و طربناک نیستند اما مال ما هستند. لحظات این عمر زودگذر. این زمانِ فریبنده.
قدر بدان
قدر بدان!

