تبليغاتX
لحظه‌هاي يك‌بارمصرف - دیوار

واژه‌هاي عفنش را به‌دوش مي‌كشيد و نجواكنان از زنان و آيينه بد مي‌گفت. ناگهان فرشته‌اي در گوشش زمزمه كرد: امروز خواهي مُرد.
او اما واژه‌هاي عفنش را به‌دوش مي‌كشيد و نجواكنان از زنان و آيينه و فرشتگان بد مي‌گفت. ناگهان كودكي سنگي به سرش كوبيد و گفت: امروز خواهي مرد.
او اما واژه‌هاي عفنش را به‌دوش مي‌كشيد و نجواكنان از زنان و كودكان و فرشتگان بد مي‌گفت. ناگهان...
درخت و باران و سگ هم، اما افاقه نكرد.
اين‌بار مرگ با لبخندي مرموز و سكوتي سنگين به‌سراغش آمد. پيرمرد واژه‌ها را زمين گذاشت و همه‌چيز را فراموش كرد. دم‌ِ رفتن با خود مي‌گفت «همين زندگي هم زيبا نبود؟»

+ نوشته شده توسط علي مسعودي در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 1:39 |